هر وقت میخواهم خودم را معرفی کنم، از همان سطر اول که مینویسم
«من مریم هستم…»
احساس میکنم کار خراب میشود!
کلیشهها و معرفیهای تکراری برایم مثل غبار پشت پنجرهاند؛
غباری که منظرهی زندهی روبهرو را کدر میکند.
:ببین
من مریمم — کارشناس ارشد روانشناسی بالینی، رواندرمانگر، مشاور و مربی سبک زندگی.
خب؟
خب! اینها من نیستند. فقط برچسبهاییاند که دربارهی درسی که خواندهام و کاری که میکنم اطلاعات میدهند.
برچسبهایی که میشود به هزاران نفر دیگر هم چسباند،
یا در لحظهای از من گرفتشان.
این برچسبها تصویرِ واقعیِ آدم را در پردهای از ابهام باقی میگذارند —
گاهی بزرگتر از واقعیت، گاهی کوچکتر،
اما در هر حال تحریفشدهاند.
و من این را دوست ندارم.
زیستن در واقعیت تا جای ممکن، رسالتی است که زندگی برایم تعریف کرده.
تا جای ممکن یعنی چه؟
یعنی تا جایی که بتوانیم تاب بیاوریم.
چطور؟
با عبور از زخمهایمان.
و چطور میشود از زخم عبور کرد؟
با گذاشتن مرهم.
و آن مرهم چیست؟
عشق.
چرا عشق؟
چون عشق پادزهرِ نفرت است،
و زخمها میمانند تا وقتی که ما پر از نفرتیم.
حتی اندکی نفرت، ما را از حقیقت دور نگه میدارد.
اما چطور میشود مرهم گذاشت روی زخمهایی
که سالها درد صاحبانشان را از واقعیت جدا کرده.
من یک جادو دارم.
جادو؟
بله، جادو.
«من به قصهی آدمها گوش میدهم.»
آخر میدانی، هر انسانی داستانی دارد
که اگر آن را بشنوی، دیگر نمیتوانی از او متنفر باشی.
و جادو همینجا اتفاق میافتد:
وقتی کسی داستانش را تعریف میکند
و بهجای نفرت، عشق را در چشمان شنونده میبیند،
برای اولین بار می آموزد تا با همان عشق به زخمهای خودش نگاه کند.
حالا میتوان از زخمی که گرمای عشق را تجربه کرده، گذشت
و یک قدم به واقعیت نزدیکتر شد…
من خودم را همیشه در مسیر میبینم، در حرکت؛
در مسیرِ درمانگر شدن،
و در حرکت از خیال به واقعیت،
از تنفر به عشق،
و از زخم به نور.
شاید مسیرمان جایی به هم برسد.
من همیشه آمادهی شنیدنِ داستانِ آدمهام.
باور دارم بخشهایی از من در قصهی تو،
و تکههایی از تو در سطری از کتابِ زندگی جا مانده است.
بیا قدم بزنیم،
بشنویم،
و عبور کنیم.
در پایانِ این مسیر،
ما به واقعیت نزدیکتریم و کمی عاشقتر…
و به نور، نزدیکتر. 🤍